شادیساشادیسا، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

فرشته کوچک ما شادیسا

دختر تابستونی من

شادیسای عزیزم قرار بود این پست رو برات اول تابستون بذارم . متنش رو  اول تیرماه نوشتم اما تا میخواستم عکسها رو اضافه کنم کلا اینترنت منطقه مون سه روز قطع شد !!! و  این پست علیرغم میلم مشمول گذر زمان و تنبلی و اینا شد!!! امروز اولین روزه تابستونه.... اول تیرماه.... من عاشق تابستونم. مسلماً نه بخاطر گرمای طاقت فرسا و عرق ریختنش. بخاطر اینکه روزهای بلند و کِش دار تابستون برام تداعی کننده حضور دختر نازمه... دختر تابستونیم، دختر شهریوریم.... شادیسای شادم که پر از گرما و نور و امیده. البته امسال تابستون با سالهای قبل متفاوته. امسال خاله فافا منتظر یه فرشته کوچولوی آسمونیه که قراره انشالله تیرماه قدم به روی چشم همگ...
1 تير 1393

دوباره اومدیم!

دختر نازم اول از همه  یه عذرخواهی بزرگ بهت بدهکارم. مامانی رو ببخش که بیش از یکماهه نتونستم وبلاگت رو آپ کنم. این مدت که برات ننوشتم ماشالله دختر گلم حسابی بزرگ و خانم شده.  حرف گوش کن از قبل شده . توی این یک ماه و اندی، دو تا عروسی ( یا به قول خودت عسوری) رفتیم و کلی بهمون خوش گذشته. دو بارلاهیجان رفتیم و یکبارش رو چند ساعتی کنار دریا بودیم  که یه عالمه دختر کیف کرد. بالاخره تونستیم به کارگاه های مادر و کودک بریم که این موضوع خیلی باعث خوشحالیم شده. خیلی کلاسها رو دوست داری و با اینکه سر هر بازی زیاد نمی شینی و بدنبال اکتشافات خودت هستی اما شعرها و  آهنگا و بازیهای کلاس رو وقتی توی خونه اجرا میکنم یه...
18 خرداد 1393

دختر 20 ماهه من

فرشته ی نازنینم،  به چشم بر هم زدنی بیست ماه از زمینی شدنت گذشت. هر روز که بزرگتر میشی، با شیرین زبونیها و شیرین کاریهات لذت مادر شدن رو بیشتر حس می کنم. در این یک ماه ، دایره کلماتت به شدت پیشرفت کرده و تقریبا هر کلمه ای رو کاملا بجا استفاده میکنی.  و از همه مهمتر اینکه بالاخره داری جملات دو کلمه ای میگی : - دوست دااااااااااااااااااااادم (دوسِت دارم ) - بیا تو  - مامان بیا - این کیه ؟ شادسا ( وقتی که عکسات رو روی دیوار می بینی این جمله رو میگی ) - نه نخوام ( نه نمیخوام ) کلمات جدیدی که خیلی بامزه ادا میکنی : - کیفی (کیوی) - سَیا / سَدا (سلام - تا دو روز پیش فقط میگفتی سَ که ا...
10 ارديبهشت 1393

دومین هفته بهار: دیداری دوستانه در بوستان بهشت مادران

شنبه نهم فروردین 93، به اتفاق چند تا از دوستانت و مامانهاشون به بوستان بهشت مادران رفتیم. شما مثل همیشه ماشالله هزار ماشالله دائم در حال بازی و شیطونی بودی و در تمام چهار پنج ساعتی که اونجا بودیم حتی یه لحظه هم پیش ما روی زیرانداز ننشستی!!! اونقدر خسته شدی که لحظه ای که داشتیم از پارک بیرون می اومدیم و سوار کالسکه بودی، تا برسیم دم ماشین خوابت برد!!!! اون هم بدون پستونکت!!!! این بار با دیدن دوستانت خیلی خیلی خوشحال شدی. با دیدن دینا جون خیلی ذوق کردی که یه نی نی خوشگل ، هم سایز و هم قد و قواره ته! همه اش بغلش میکردی و می بوسیدی.       با دیدن پارمین خوشگلم هم  بلافاصله اون رو ...
26 فروردين 1393

سال 93 مبارک

شادی سازِ زندگیِ ما، بالاخره بهار زیبا از راه رسید و خدا رو شکر میکنم که دومین نوروز رو در کنار تو فرشته ی دوست داشتنی و پاک تجربه کردیم. سه شنبه 27 اسفند ، به سمت شمال حرکت کردیم و شب چهارشنبه سوری پیش مامان بزرگ و بابابزرگ بودیم. این بار دیگه دخترم حسابی بزرگ و خانم شده بود و اصلا با هیچ کس غریبی نکردی. به راحتی با عمو مجید دوست شدی و بغلش رفتی و اگه توی بعضی جاها با بعضیا کمی غریبی میکردی فقط خیلی آروم توی بغل من یا بابایی می اومدی و خدا رو شکر از گریه و زاری خبری نبود! یک هفته لاهیجان بودیم اما از بس امسال هوا سرد و بارونی بود، بجز دیدار اقوام بابایی هییییییییییچ کجا نرفتیم. حتی بام سبز که بیخ گوشِ خونشونه!!! هی از این خو...
9 فروردين 1393

به استقبال دومین بهار می رویم

فرشته کوچولوی شیرینم دومین بهار عمر زیبات داره فرا میرسه. روزهای اسفند با تب و تاب و ذوق و شوقِ آغازه بهار، به سرعت سپری میشه و فقط 5 روز دیگه به پایان امسال باقیست. امسال خونه تکونیمون با شیطنتها و کنجکاویهای شما خیلی طولانی و کشدار شد. مثل همیشه بدنبال مامانی بودی و هر چیزی که مرتب میکردم بلافاصله بهم میریختی. پروسه مرتب کردن کمددیواری که فکر کنم به دو هفته رسید! چون هر بار که هر گوشه اش رو بیرون میریختم تا تمیز کنم، هر تکه اش رو باید از یه گوشه خونه جمع میکردم.... روزی که داشتیم شیشه ها و اتاقها رو تمیز میکردیم هم که داستان داشتیم.... تا سرمون رو بر میگردوندیم، شما از پله های نردبون مثل قرقی رفته بودی بالا. میگی نه ، نگاه کن :::: ...
26 اسفند 1392

واکسن 18 ماهگی + نی نی پارتی راستین جون

دختر گلم پنجشنبه هشتم اسفندماه به همراه بابایی برای زدن واکسن ١٨ ماهگیت رفتیم. از قبل می دونستم که واکنشت چه جوریه! به شدت ترسیده بودی و دست و پا میزدی و گریه میکردی. سعی کردم در تمام مدتی که سه چهار نفر همراه بابایی دست و پای کوچولوتو نگه داشته بودن، تا بهت واکسن بزنن،‌ نگاه نکنم. قطره فلج اطفال رو هم مثل همه ی قطره های دیگه ،‌ تف کردی بیرون!!!‌ و با مکافات دوباره بهت دادن. یه واکسن به بازو و یه واکسن رو به رون پات زدن. واکسنی که به پات زدن انگار خیلی دردناک بود. بهم گفتن که روز اول با حوله ای که سرد شده کمپرس سرد بذارم و از روز بعدش کمپرس گرم تا ورم نکنه. برای درد هم هر ٤ ساعت یکبار قطره است...
12 اسفند 1392

18 ماهگیت مبارک نفس مامان

قشنگِ من   18 ماهگیت مبارککککککککککککککک. امروز یه حس خاص دارم. توی ذهنم همیشه برام 18 ماهگی یه جور خاصی بوده. درست مثل شش ماهگی و یکسالگیت. چرا که فکر میکنم دقیقا هر شش ماه یکبار، وارد یک برهه جدید از زندگیت میشی که با قبل، یه عالمه تفاوت داره. بعد از شش ماهگی دیگه اون نوزاد کوچولوی شیرخوره نبودی که بشه یه جا نگهت داشت و با وارد شدن به دنیای رنگارنگ غذاهای مختلف، دریچه ی جدیدی از این دنیای رنگارنگ به روت باز شد. بعد از یکسالگی، با قدمهای کوچک و پرهیجانت به کندو کاو اطراف مشغول شدی و تبدیل شدی به یه دختره کوچولوی نوپای شیطون با یه عالمه شیرین کاری و خرابکاری !!! دیگه از یکسالگیت به بعد مثل آدم بزرگها همه چیز رو متوجه میشی و خیلی...
6 اسفند 1392

سخت ترین تصمیم : انتخاب مهدکودک

دلبندم، با اینکه تصمیم داشتم تا دوسالگیت صبر کنم و بعد برای اشتغال دوباره یا موندن توی خونه، تصمیم بگیرم، مجموعه عواملی دست به دست هم داد تا به کار کردن مجدد، به طور جدی فکر کنم. مدتها بود که مدیر سابقم علیرغم اینکه استعفام رو پذیرفته بود،‌ مدام بهم زنگ میزد و با شوخی ازم می پرسید: که کی می خوام به سر کار برگردم؟؟ من هم با توجه به بیمه بیکاریم که دقیقا تا شهریور 93 یعنی دو سالگی شما ادامه داره، بهش میگفتم که بعد از شهریور سال آینده، احتمال داره بخوام دوباره کار کنم. اما این تماسهای مدیریت، از ماهی یه بار به هفته ای یه بار رسیده بود. تا اینکه سه روز پیش که داشتیم از شمال به سمت تهران می اومدیم، تماس گرفتن و بهم گفتن که اگه م...
29 بهمن 1392

سفر به لاهیجان بعد از چهار ماه

شیرینِ من بالاخره روز شنبه نوزدهم بهمن ماه،‌ جلسه دفاع پایان نامه بابایی به خوبی و خوشی برگزار شد و نتیجه چندین ماه کار فشرده و شبانه روزی بابایی و من (!!!) به اتمام رسید. به همین دلیل از مهرماه تا حالا نتونسته بودیم به شمال بریم . از اون طرف خانواده بابایی هم درگیر تموم کردن کار ساختمون بودن و اونها هم نتونستن به دیدنمون بیان. خلاصه اینطور شد که چهار ماه مامان بزرگ و بابابزرگ و عمو مجید رو ندیده بودیم. برام جالبه که تو دختر باهوش و نازم بعد از این همه مدت که از دیدن اونها میگذشت، بلافاصله با دیدنشون، همه رو شناختی و اصلا غریبی نکردی. تا وارد خونه شدیم با یه حالت خاصی که جهت تجدید خاطراتت بود،‌ یواش و با دقت به تمام نقاط...
29 بهمن 1392