شادیساشادیسا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

فرشته کوچک ما شادیسا

یه عالمه عکس !

خب بالاخره مامانی یه کمی سرش خلوت شد و تونست که عکسای قشنگ دختر گلی رو توی کامپیوتر بریزه. این عکسا تقریبا مال یکماهه. از پنج ماه و نیمگی تا الان که شش ماه و نیمته.   اینجا برای اولین بار نشستی. ١٥ بهمنه. یعنی شما ٥ ماه و ٩ روزته. البته ناگفته نمونه که مدت نشستنت خیلی کوتاه بود و بعدش از بغل افتادی زمین !!!   قربون اون خنده ات برم مامانی ....   اینجا داشتیم حاضر میشدیم بریم خونه ی خاله یلدا مهمونی. قربونت برم که تا می فهمی قراره بریم ددر انقدر ذوق میکنی.   این هم شادیسا خانم در حال خوردن اولین غذای کمکیش. غذای کمکیت رو ١٩ بهمن یعنی وقتی که ٥ ماه و نیمت بود با لعاب برن...
24 اسفند 1391

واکسن شش ماهگی

شادیسا نفسم واکسن شش ماهگیتو با چهار روز تاخیر زدیم. آخه مامانی سرکار میره و مجبور شدیم که تا پنجشنبه دهم اسفند واکسنت رو عقب بندازیم. صبح با بابایی پیاده رفتیم مرکز بهداشت. مرکز بهداشتی که کارهای واکسن و پایش رشدت رو اونجا انجام میدیم خیلی به خونه ی جدیدمون نزدیکه . دقیقا اون طرف خیابونه و فقط کافیه از کوچه وارد خیابون اصلی بشیم و با پله برقی بریم اون طرف! خدا رو شکر زیاد موقع واکسن زدن اذیت نشدی. یه کوچولو گریه کردی و بعدش انگار نه انگار. قدت هم 69 سانت و وزنت هشت کیلو و صد گرم بود. یه کمی تب کردی که با خوردن قطره ی استامینوفن کنترلش کردیم. خیالم بابت واکسنت راحت شد. رفت تا شش ماه دیگه....   ح...
14 اسفند 1391

شش ماهگیت مبارک فرشته کوچولو

شادیسا گلی شش ماهگیت مبارک دخترم. از مدتها قبل دوست داشتم امروز برات جشن نیم سالگیت رو بگیرم ولی خب وسط این همه کارهای نصفه و نیمه ی خونه ، فرصت مناسبی برای جشن گرفتن نیست. متاسفانه هنوز کاملا توی خونه ی جدیدمون جابه جا نشدیم هرچند دو شبه که از خونه ی مامان پروین آمدیم و توی خونه ی خودمون میخوابیم ولی خب هنوز تا این خونه ،‌خونه بشه زمان می بره. آخه فرصت من و بابایی برای انجام کارها خیلی کمه. این روزها انقدر شیرین و خواستنی شدی که دل هر غریبه و آشنا رو می بری. محاله بیرون بریم و هر کسی که با ما سرو کار پیدا میکنه قربون صدقه ات نره. از پارکبان گرفته تا کارمند جدی یه جای اداری !    این چند روزه که سر کار ا...
6 اسفند 1391

بازی وبلاگی من وبلاگم را دوست دارم

امروز که به وبلاگ فرشته کوچولو سر زدم دیدم که توسط افسانه جون مامان پارمین خوشگله به یه مسابقه اینترنتی دعوت شدم. زیاد اهل این جور کارها نیستم ولی خب چون دعوت از طرف یه دوست بسیار بسیار عزیزه به دیده ی منت. و صد البته هم فاله و هم تماشا. اینجا هم روش بازی رو توضیح داده: http://fans.persianblog.ir/post/729/   من وبلاگم رو دوست دارم چرا که از اولین روزی که به وجود یه فرشته ی ناز در درونم پی بردم تصمیم گرفتم که براش خاطرات مشترکمون رو ثبت کنم.  روزهای پر هیجان بارداری و روزهای زیبا و شاد در کنار یه فرشته ی ناز می تونه سرشار از خاطره باشه. خاطراتی که بعدها با خوندنش هم خودم و هم دخترم غرق در لذت بشیم....
2 اسفند 1391

اولین روز دور از تو

شادیسای دلبندم امروز اول اسفنده و من به کار برگشتم. به همین زودی شش ماه از در کنار تو بودن گذشت. این روزها انقدر درگیر اسباب کشی و سرماخوردگی بودیم که کمتر فرصت غصه خوردن بابت دوری از تو پیش اومد! این هم حکمت خداست که روزهای آخری که پیش تو بودم راحت سپری بشه. چون اگه همه چیز روال عادی خودش رو داشت، مطمئنا میخواستم از ده روز قبل بشینم هی غصه بخورم که از هفت صبح تا سه و نیم ظهر از تو دورم و ...... ساعت چهار خودم رو رسوندم خونه . اولش خواب بودی. بعد که بیدار شدی انقدر از دیدن من خوشحال شدی که تا امروز این جوری شادیتو ندیده بودم. به صورتم دست می کشیدی و تا بهت سلام کردم از شدت خوشحالی قهقهه زدی. هر حرف و کلامی که بهت میزدم فقط و...
1 اسفند 1391

وقتی مادر میشی ...

فرشته کوچولوی نازم قبلا که شما توی دل مامانی بودی یه مطلب خیلی قشنگ در مورد مادر شدن توی وبلاگت نوشته بودم . این هم لینکش: http://fereshtekuchak.niniweblog.com/tat1391%7C3-0.php حالا امشب به این مطلب برخوردم که دیدم اندر احوالات الان منه و تمام حس و حال این روزهام رو به خوبی نوشته : وقتی مادر میشی دنیا کوچیک میشه ...اینقدر کوچیک که هیچ کس غیر از خودت این دنیا رو نمیبینه .دنیات میشه ماشینهای اسباب بازی ...دنیات میشه رنگها ...دنیات میشه عروسک.... .دنیات میشه کودکت ...با کودک شیر میخوری ...با کودکت چهار دست وپا میری ..با کودک اده بده میکنی ...با کودکت رشد میکنی ..بزرگ میشی ..اینقد بزرگ که همه میفهن مادری ... یهویی کوه ...
13 بهمن 1391

جوونه زدن اولین مرواریدت مبارک

شادیسای نازنینم!  مدتها بود که با خارش شدید لثه هات بیتاب بودی و جاری بودن آب دهانت نشونه ای از در اومدن دندونهات بود. هر روز داشتم چک میکردم که وضعیت دندونهات در چه حاله . هرچند چک کردنش خیلی هم راحت نبود. اخه تو به محض دیدن انگشتم ، اون رو با زور وارد دهنت میکنی و گاز میزنی و یا زبون کوچولوی نوک تیزت رو بیرون میاری! امروز که داشتم بهت قطره میدادم بالاخره موفق شدم اولین مروارید زیبایی که از لثه ات بیرون زده بود رو ببینم. دندون پائینی سمت چپ اندازه یه نقطه معلوم بود. هووووووووووووووووووووورررررااااااااااااااااااااااااااا.... اولین دندون شادیسا خانم در پنج ماه و یک هفتگی رویت شد. حالا باید برای دختر نازم اش دندونی درست...
12 بهمن 1391